به ساعت نگاه میکنم/حدود سه نصف شب است/چشم میبندم که مبادا چشمانت را/از یاد برده باشم/و طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان/و سایه کشدار شبگردان خمیده/و خاکستری گسترده بر حاشیه ها/و صدای هیجان انگیز چند سگ/و بانگ آسمانی چند خروس/از شوق به هوا میپرم چون کودکیم/و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور/برایم حل نشده است/آری از شوق به هوا میپرم/و خوب میدانم سال هاست که مرده ام !!!